محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
1392
تاريخ الطبرى ( فارسي )
قعقاع برفت و بر مردم آبى كه علقمه آنجا مقيم بود حمله برد و علقمه همچنان كه مردد بود بر اسب خويش بگريخت و زن و فرزند و كسانى كه با وى بودند مسلمان شدند و از تعرض مسلمانان در امان ماند و قعقاع آنها را به مدينه آورد ، زن و فرزند علقمه گفتند كه با وى همدل نبودهاند و در خانه اقامت داشتهاند . گفتند : « ما را از كار وى چه گناه ؟ » و ابو بكر آنها را رها كرد ، پس از آن علقمه نيز مسلمان شد . ابن سيرين گويد : « پس از شكست مردم بزاخه بنى عامريان بيامدند و گفتند : « به اسلام باز مىگرديم . » و خالد به همان قرار كه با مردم اسد و غطفان و طى مقيم بزاخه ، بيعت كرده بود با آنها نيز بيعت كرد كه معترف اسلام شدند . خالد ، تسليم مردم اسد و غطفان و هوازن و سليم و طى را نپذيرفت تا همه كسانى را كه در ايام ارتداد ، مسلمانان را سوخته يا مثله كرده بودند بيارند ، و چون بياوردند ، پذيرفت ، بجز قرة بن هبيره و تنى چند از همراهان وى كه آنها را به بند كرد و كسانى را كه به مسلمانان تاخته بودند اعضاء بريد و به آتش سوخت و سنگسار كرد و از كوه بينداخت و به چاه افكند و تيرباران كرد . آنگاه ، قعقاع ، قره و اسيران ديگر را به مدينه فرستاد و به ابو بكر نوشت كه بنى عامريان پس از ترديد به مسلمانى آمدند و من تسليم هيچ كس را نپذيرفتم ، تا كسانى را كه متعرض مسلمانان شده بودند بيارند كه آنها را به بدترين وضعى كشتم و قره و ياران او را فرستادم . ابو عمرو بن نافع گويد : ابو بكر به خالد نوشت : « نعمتى كه خدا به تو داده مايهء فزونى خير باشد ، در كار خويش خدا را در نظر داشته باش كه خدا با پرهيز كاران و نكوكاران است ، در كار خدا كوشا باش و سستى مكن و هر كس از قتلهء مسلمانان را به دست آورى بكش كه مايهء عبرت ديگران شود ، و هر كس از آنها را كه از دين بگشته و مخالفت خدا كرده ، و مايل باشى و صلاح دانى بكش . »